رفته) و مجموعهاي از حكايات تاريخي تأليف كرد.
يكي از ويژگيهاي عراق اين است كه دست كم يكي از اين دو مورخ، يعني ابن طقطقي شيعه بود؛ هرچند شيعه كه جز در زمان فاطميان (909 ـ 1117 م/ 297 ـ 511 ه ق) در خاور نزديك اقليت كوچك بودند، تعدادشان در عراق خيلي بيشتر بود. تنها در عراق بود كه اين دو مذهب مهم اسلامي ميتوانستند در شرايطي برابر با هم روبهرو گردند؛ گروه شيعه، عليرغم تعدادشان1 هرگز نتوانستند اهميت زيادي كسب كنند و كاملاً هم استقلال نيافتند، زيرا به جاي فارسي به عربي مينوشتند و حرف ميزدند. ابن طقطقي شيعه بود، ولي به عربي مينوشت و ميتوانست با سنيان عربزبان گفتوگو كند.
4. ايرانيان (فارسينويس). گروه ايراني كوچك، ولي بسيار چشمگير است.
دو ايراني، يعني رشيدالدين فضلالله و بناكتي تاريخ جهان را نوشتند، كه از لحاظ اهميت قابل قياس با آثار ديگر نيستند، چون آنان نه تنها از مآخذ عربي و فارسي، بلكه از اُيغوري، مغولي و چيني هم استفاده كردند! بدين سان، اين دو تن توانستند تاريخي جامع از آسيا تهيه كنند، كه پيش از آن، و ميشود گفت تا به امروز، همانندي نداشته است. رشيدالدين سالخوردهتر بود و احتمال دارد كتاب بناكتي بيشتر از اثر او اقتباس شده باشد. تا هنگامي كه چاپ انتقادي هر دو را در اختيار نداشته باشيم، اظهار اين مطلب دشوار است. در حال حاضر از هردو بهيك منوال بايد سخن گفت.
وصاف شيرازي تكملهاي بر جهانگشاي جويني (سيزدهم ـ 2) در تاريخ ايلخانان مغول از سال 1257 ـ 1331 م/ 655 ـ 729 ه ق نوشت. بدبختانه آن را به سبكي بسيار متكلّف و مصنوع، سرشار از تشبيهات و مبالغات نوشت كه بر ادبيات فارسي تأثير زيانباري گذاشت.
چهارمين و آخرين مورخ گروه فارسيزبان حمدالله مستوفي است كه بهخاطر تأليف نزهةالقلوب شهرت بيشتري دارد. او تاريخ مختصر ايران را نوشت كه بخش آخر آن اختصاص به زادگاهش قزوين دارد، همچنين
شاهنامهٴ فردوسي (يازدهم ـ 1) را ادامه داد. اين تكملهاي، كه به ظفرنامه موسوم است، منظومهٴ مفصلي است، يك ربع بيشتر از
شاهنامه و در آن تاريخ ايران در زمان استيلاي اعراب، ايرانيان و مغول تا زمان خود حمدالله بيان شده است (حدود 1331 م/ 732 ه ق).2